|
رفتن را راهی نماند جز آن بر من چونان آبی در جوی برگی زرد بر شاخه و چون نبود پای رفتن ××× دل کندم ××× کوله باری نیست بر دوشم و پایی نیست در کفشم که اسباب رفتن باشد ماندم
جایی نیست بر ماندن اندیشه چگونگی نبود اسباب رفتن و ماندن نیز چرایی نرفتن و ماندن در جایی که نیست برای من در عدم می زی ام لیک بر عدم راه نتوانم رفت پایی نیست جایی نیست راهی نیست می روم اما مانده ام برگ زردی بر شاخه بهار جویباری که برکه است
|


